تبليغاتX
یادداشتها و دل نوشته ها

یادداشتها و دل نوشته ها


برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم ...

اگرچه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن باتو نیستم ...

اگرچه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم ...

اگرچه برای تکیه کردن

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است.

دوست دارم

نگاهت کنم ... صدایت رابشنوم ... به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ معصوم ] [ ]

من هستم  و


تو


و یک عالمه حرف ...


و ترازویی که سهم تو را


از شعرهایم نشان می دهد!!!


کاش باشی و


بفهمی


وقت دلتنگی


یک آه


چقدر وزن دارد...
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:16 ] [ معصوم ] [ ]

لحظه ها


من براي يادبود لحظه ها


ياد خود را با تو قسمت مي كنم


تا كه شور و شادي اين لحظه ها


يادمان باشد هميشه ، هر كجا


من براي عاشقـانه زيستن


عشق را از يك نگاه پاك تو


از پرتو نورانـي چشمان تو


ماهرانه مي ربايم،صادقانه مي ستايم


من براي روزهاي زندگي


نقش چشمان تو را بر آسمان


مي گذارم جاي خورشيد زمان


تا دگرگونه شود نقش و نگار اين جهان


من براي ظلمت شبهاي تار


از رخ پر نور و زيباي تو هم


بهره مي گيرم بجاي ماه و يك مهتاب ناب


تا كه شب روشن تر از روزم شود


من براي گلسـِتان زندگي


از لبان تو بجاي غنچه گلهاي سرخ


از دو چشم تو بجاي نرگس خمّار يار


مي نشانم جايْ جايش را گل نيكو سرشت



من براي بلبلان ساده دل


از صداي دلنشين،آهنگ خوب صوت تو


مي كنم پُر يك نوار حنجره


تا كه با زيبايي صوتت ترانه سر دهند


من براي بوستان شاعري


شعر خود را از تو و با ياد تو


مي سرايم ، با تو نجوا مي كنم


تا تو دريابي ضمير و حال و احوال مرا



من براي گنبد ميناي خويش


هم براي چرخ دوّار بلند


از وجودت مي گزينم مركزي


گرد آن چرخيم تا اوج فـ‌لك
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:35 ] [ معصوم ] [ ]

خطا از من است، مي دانم خدا


از من که سالهاست گفته ام "اياک نعبد"، اما به ديگران هم دلسپرده ام.


از من که سالهاست گفته ام " اياک نستعين" ، اما به ديگران هم تکيه کرده ام.


اما رهايم نکن ؛بيش از هميشه دلتنگم؛ به اندازه ي تمام روزهاي نبودنم


خداوندا:معتقدم به کلامت به عنوان بزرگترين معجزه


و تو چه زيبا اين معجزه را برايم مجسم کردي


چرا که...


ديگرقرار نيست ...


جان ، پرده دار حضورت شود تا بيايي ...


عقل و دل و انديشه را نيز ديريست از بيخ و بن سوزانده ام


در عاشقي پيچيده ام ...


در عاشقي پيچيده ام ...


در عاشقي ... در عاشقي ... در عاشقي پيچيده ام

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:6 ] [ معصوم ] [ ]

تنها...

تو تنها باش و من تنهاي تنها


 که دارم وقت تنهايي سخن ها


نگاه عاشقم تا آسمانهاست


مرا تا عرش اعلا نردبان هاست


نماز خلوتم را صد قنوت است


کلام شعر تنهايي سکوت است...


[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ معصوم ] [ ]

يه احساس تازه




يه احساسي به تو دارم يه حس تازه و مبهم

يه جوري توي دنيامي‌که تنها با تو خوشحالم


يه احساسي به تو دارم شبيه شوق و بيخوابي


تو چشمات طرح خورشيده تو اين شبهاي مردابي


تا دستاي تو راهي نيست دارم از گريه کم ميشم


تو مرز بين من با تو دارم شکل خودم ميشم


مث گلهاي بي گلدون هنوزم مات باروني


تو از دلتنگي دريا توي توفان چي مي‌دوني؟


نمي‌دونم کجا بودم که روياهامو گم کردم


که مي‌سوزم که مي‌ميرم اگر که از تو برگردم


خودم بودم که مي‌خواستم همه دنياي من باشي


ببين غرق توام اما هنوز مي‌ترسي تنها شي


يه احساسي به تو دارم يه جوري از تو سرشارم


يه کم اين حسّو باور کن که بي وقفه دوست دارم


يه احساسي به تو دارم شبيه عشق و دل بستن


تو هم مثل مني اما يه کم عاشق تري از من



[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ معصوم ] [ ]

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود

هیچ نه سیاه و سفید بود

با وجود اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژ ه های نبود و هیچکس

شعری از خدا نخونده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت

 تو دعای کوچک منی

 بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد

سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست

بازی ای که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست....

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 15:38 ] [ معصوم ] [ ]

بچگی


دوست دارم شبیه بچگی ام، در دل قصه ها رها بشم

 بدوم تا ته زمین، تا تو، پری شهر قصه ها بشم

مثل دریا و آسمان بی مرز، آبی و بیکران، نه! می خواهم

قطره باشم زلال وکوچک، در، دلِ هر بیکرانه جا بشم

دوست دارم فقط خودم باشم، به بزرگی يك « منِ» ساده

نه به قدري بزرگ و دور از تو كه منِ يك نفر « شما» بشم

با همه بچگيم فهميدم، كه همه حرف زندگي اين است

مثل بابا شوم ـ بزرگ ـ ، وَ بعد، زير بار زمانه تا بشم

دوست دارم كه تا هميشه پر از حس زيباي بچّگي باشم

من همينم، همين، نمي خواهم، مثل آدم بزرگ ها بشم

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:19 ] [ معصوم ] [ ]

باور

زندگی باور میخواهد


باور...


آن هم از جنس امید


که اگر زندگی به تو سیلی زد


باز تو بگویی من خدا رو دارم


[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:59 ] [ معصوم ] [ ]

دل ساده


چي بگم كه ساده ام

فكر ميكنم كه ساده ان

هر چي كه داره اين دنيا

آدماي دورو برم

دل سادمو نگا

كه چه ساده ميبينه

حقشه ساده بشكنه

وقتي كه ساده ميبينه !!!

يه عمره با سادگیو

غربت دل سر ميكنم

عادت دارم كه آدما

ساده ازم گذر كنن

نميگذرم از سادگيم

عاقبتش رو ميبينم

واسه همينه از همه

چوب دلم رو ميخورم

اي دل ساده تو ديگه

اِنقده سادگي نكن

هر كيو ديدي تو عزيز

باهاش تو ساده تا نكن

ببين يه رنگ نيستن همه

امروز يه رنگه ساده ان

فردا به رنگه ديگه ان

بهت ميگم ساده نباش

ميگي نميخوايي سنگ باشي !!!

ميگم آدما همينن

ميگي ميخوايي همين باشي

آهاي خدا تو ميدوني

فكر نكني كه سنگ شدم

آدما خودشون ميخوان

كه هيچ وقت يه رنگ نمونم
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:37 ] [ معصوم ] [ ]